السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
296
تفسير الميزان ( فارسي )
كه خداوند نيز مانند ما داراى جوفى و بدنى و روحى دميده در بدن است . و در همان كتاب از ابى بصير از يكى از آن دو بزرگوار روايت كرده كه در پاسخ ابى بصير از آيه : * ( « وَيَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي » ) * فرموده : همان است كه در همه جنبندگان هست ، ابا بصير مىگويد پرسيدم : آن چيست ؟ فرمود از عالم ملكوت و از قدرت است « 1 » . مؤلف : اين روايات مؤيد آن بيانى است كه ما براى آيه نموده گفتيم : آن روحى كه از حقيقتش پرسش شده حقيقتى وسيع و داراى مراتبى مختلف است و نيز از ظاهر روايت آخرى بر مىآيد كه روح حيوانى نيز مجرد و از ملكوت است . و در الدر المنثور است كه ابن جرير و ابن اسحاق و ابن منذر و ابن ابى حاتم از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت روزى عتبه و شيبه دو پسر ربيعه و ابو سفيان پسر حرب و مردى از قبيله بنى عبد الدار و ابا البخترى برادر بنى اسد و اسود بن مطلب و ربيعة بن اسود « 2 » و وليد بن مغيره و ابو جهل بن هشام و عبد اللَّه بن ابى امية و امية بن خلف و عاص بن وائل و نبيه و منبه سهمى دو پسر حجاج بعد از غروب آفتاب پشت خانه كعبه اجتماع نموده به اصطلاح شورايى تشكيل دادند و در باره رسول خدا ( ص ) به بحث پرداخته سرانجام چنين رأى دادند كه شخصى را نزد آن جناب بفرستند و او را دعوت نموده با وى گفتگو و مخاصمه كنند ، و عذرى برايش باقى نگذارند . و همين كار را كردند ، شخصى را نزد آن جناب فرستادند كه اشراف قوم تو براى گفتگوى با تو يك جا جمع شده منتظر شمايند ، رسول خدا ( ص ) به گمان اينكه دشمنان در رفتار خصمانه خود تجديد نظر كردهاند و مىخواهند به اسلام بگروند به شتاب نزد ايشان آمد ، چون به ارشاد آنان بسيار حريص و علاقمند بود و از دشمنى و گمراهى ايشان بسيار ناراحت و نگران بود . حضار جلسه گفتند : اى محمد ما تو را خواستيم تا عذرى و بهانه اى براى تو باقى نگذاريم ، و ما به خدا قسم هيچ مرد عربى را سراغ نداريم كه با قوم خود رفتارى چون رفتار تو كرده باشد ، آرى تو پدران قوم خود را بدگويى كردى ، و دين ايشان را نكوهيده و آراى آنها را سفيهانه خواندى و خدايان را بد گفتى ، پيوند اجتماع را گسستى ، و خلاصه هيچ كار زشتى
--> ( 1 ) تفسير عياشى ، ج 2 ، ص 317 ، ح 163 . ( 2 ) الدر المنثور بجاى ( ربيعة بن اسود ) - ( زمعة بن اسود ) مىباشد .